روياي تلخ
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

12...3

موضوع : ميخوام ببينمت " تاريخ : 11 June 2008   شماره : 10
کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايي آواز خواند، کودک نشنيد
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما کودک گوش نداد
کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره اي بدرخشيد ولي کودک توجه نکرد
کودک فرياد زد : خدايا به من معجزه اي نشان بده
ويک زندگي متولد شد ، اما کودک نفهميد
کودک با ناميدي گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد
ولي کودک ، پروانه را کنار زد و رفت...

    ارسال نظر ( 6 )!
موضوع : اگر تنهاترين تنها شوم بازهم خدا هست.. تاريخ : 11 June 2008   شماره : 9
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
ولي هيچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود؛ کسي قفل قلب مرا وا نکرد
يکي گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است؟
يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است!
يکي گفت: چرا نور اينجا کم است؟
وآن ديگري گفت: و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
و من تازه آنوقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد؛ ديگر براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : شعر سفرتاريخ : 11 June 2008   شماره : 8

همه شب با دلم کسي مي گويد

«سخت آشفته اي زديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود، مي رود، نگهدارش»

 

من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مژگان نازکم مي ريخت

چشمهاي تو چون غبار طلا

تنم از حس  دستهاي تو داغ

گيسويم در تنفس تو رها

مي شکفتم ز عشق و مي گفتم

«هر که دلداده شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود، چشم من به دنبالش

برود، عشق من نگهدارش»

 

آه، اکنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينهء راه

نرم نرمک خداي تيرهء غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

آيه هائي همه سياه سياه

فروغ ف

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : نظـر کنتاريخ : 11 June 2008   شماره : 7

بر من گذشتي،                     سر بر نکــــــــردي
از عشق گفتم ،                    بـــــاور نکــــــــردي
دل را فــــــکندم                     ارزان بــه پــــــايت
سوداي مهـرش                     در ســـــــر نکردي
گفتم گـــــلم را                      مي بويي از لطف
حتي به قهرش                      پــــرپـــر نـــــکردي
ديدي ســبويي                       پــــــــر نوش دارم
باتشنگـــي ها                       لــــــب تـر نکـردي
هنگام مـستي                       شور آفــــرين بود
لطفي که با ما                       ديگر نکــــــــــردي
آتش گــــــرفتم                       چــون شاخ نارنج
گفتم: نظـر کن                      ! سر بر نکــــــردي


 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : مشخصات كلي متولدين شهريورماه:تاريخ : 21 May 2008   شماره : 6

 

حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود  ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل  انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .

چه کنيم ديگه ما اينيم !!!

    ارسال نظر ( 5 )!
موضوع : بنال اي دل كه رنجت شادماني استتاريخ : 21 May 2008   شماره : 5
دلا شب ها نمي نالي به زاري سر راحت به بالين مي گذاري تو صاحب درد بودي ناله سر كن خبر از درد بيدردي نداري بنال اي دل كه رنجت شادماني است بمير اي دل كه مرگت زندگاني است مياد آندم كه چنگ نغمه سازت ز دردي بر نيانگيزد نوايي مياد آندم كه عود تار و پودت نسوزد در هواي آشنايي دلي خواهم كه از او درد خيزد بسوزد عشق ورزد اشك ريزد به فريادي سكوت جانگزا را بهم زن در دل شب هاي و هو كن و گر ياري فريادت نمانده است چو مينا گريه پنهان در گلو كن صفاي خاطر دل ها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : نوشته يك مرى تنهاتاريخ : 21 May 2008   شماره : 4
اي خوش او مست، کي بيلمز غمي-عالَم نه ايميش

اي خوش اود مست، کي بيلمز غمي-عالَم نه ايميش،

نه چکر عالم اوچون غم، نه بيلر غم نه ايميش

بير پري سيلسيله‌يي-عشقينه دوشدوم ناگه،

شيمدي بيلديم سببي-خيلقت-آدم نه ايميش.

واعظ اوصافي-جهنم قلير، اي اهل ورع!

وار اونون مجلسينه، بيل کي جهنم نه ايميش!

اوخو کؤکسومده ئوتوپ، قالميش ايميش پئيکاني،

آه بيليديم سببي-آهي-دمادم نه ايميش!

اي فضـولـي! مـزه‌يي-ساقي و صهبــا بيلـديـن،

توبه قيل تا بيله‌سن، زَرق و ريا هم نه ايميش!
معني فارسي:
خوش به حال مست، که نمي‌داند غم دنيا چيست.
نه براي دنيا غمگين مي‌شود و نه مي‌داند که غم چيست.
ناگهان به عشق يک پري گرفتار شدم،
اکنون متوجه شدم که علت خلقت آدم چيست.
اي اهل ورع، واعظ اوصاف جهنم را بازگو مي‌کند،
در مجلس او حاضر شو تا بداني که جهنم چيست.
تيرش از قلبم رد شده و پيکانش مانده بود.
آه! فهميدم که علت آه پياپي چيست.
اي فضولي مزه ساقي و صهبا را دانستي،
توبه کن تا بداني که زرق و ريا چيست.

    ارسال نظر ( 4 )!
موضوع : امروزيتاريخ : 02 May 2008   شماره : 3
اينکه ميگم دوست دارم"اينکه ميگم تو رو ميخوام"
اينکه ميگم هر جا بري تا آخرش باهات ميام"
اينکه ميگم عاشقتم حتي هميشه باهاتم"
 اينکه ميگم بيشم بمون چه تو شادي چه توي غم"دروغ محضه به خدا"من ديگه دوستت ندارم اسمتو روي لبم از روي عادت ميارم"دروغ محضه به خدا"من ديگه دوستت ندارم تو يکي از همين روزا ميرمو تنهات ميذارم
از بازيهاي روزگار حرفاي عاشقانت چي شد"هر جا دل شکستمو کشيدي بي حيا

به کوريه هر چي آدمه .......

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : اشک منتاريخ : 08 March 2008   شماره : 2

دوباره نميخوام چشاي خيسمو کسي ببينه "يه عمره حالو روزه من همينه

کسي به پاي گريه هام نميشينه"بازم دلم گرفتو گريه کردم

بازم به گريه هام مي خندند"بازم صداي گريمو شنيدن"همه به گريه هام مي خندند

دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم مي خونم"هنوز تو حسرت يه همزبونم

ولي نميشه و اينو ميدونم"

دوباره نميخوام چشاي خيسمو کسي ببينه "يه عمره حالو روزه من همينه

کسي به پاي گريه هام نميشينه"بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوي غم گرفته"کسي نفهميد غمم چي بوده دليل يک عمر ماتمم چي بوده

مهمم اين بود که دردم اين شد.آشنا

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : رسم عاشقي تاريخ : 02 March 2008   شماره : 1
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي
__________________
    ارسال نظر ( 4 )!

12...3


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.